بسم الله اللطیف

بالاخره امروز رفتم دیدن عشقه خاله و تو بغلم گرفتمش😍 الهی بگردم براش که یک همچین خاله بیمعرفتی داره😔ولی چیکار کنم که بچمون متولد فصل امتحاناس و دی ماهیه! انقدر درگیر بودم که نتونستم برم ببینمش. فاطمه دوسته خیلی قدیمی منه که به تازگی مامان هم شده! خانواده هامون قبل از تولد ما با هم دوست بودن ولی من اولین تصویر تو ذهنم از فاطمه برمیگرده به ٣سالگی خودم و ٥سالگی اون!

نی نی مون خیلی کپل و ناناز شده! محمدحسین بچم از الان شبیه حاج اقاها شده😂 ژستش ام داره کاملا😂

وقتی میخواد گریه کنه یک جوری لبشو آویزون میکنه و قیافش مظلوم میشه که دلم میخواد فقط محکم بگیرمش تو بغلم!

برای قطع شدن گریه اش هم ٢تا راهکار وجود داره ١- پستونک بذاری دهنش ٢- بخوابونیش رو پات و تکونش بدی! یعنی انقدر با این ٢ راهکار سازگاری پیدا کرده که در لحظه آروم میشه😂خیلی خوبه!

خوابوندن بچه روی پا و تکون دادنش یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاس😍 و هیچ تکنولوژی و وسیله پیشرفته ای نمیتونه جاشو بگیره!

امروز مردد بودم که راجع بهش بنویسم یا نه ولی وقتی موقع خداحافظی، خیلی شیک رو شال و چادرم بالا آورد😂 و منو مستفیض کرد، مطمئن شدم که باید بنویسم😂 انقدر منو فاطمه(مامان محمد حسین) خندیدیم که نگو. یک ذره دو ذره نبود که! یک ربع تمام داشتم با دستمال نمدار پاکش میکردم😂😂😂باز خدا رو شکر که من رفتارهای بچه ها برام طبیعیه و حساس نیستم! 

و در آخر باید بگم که:

خدا هیچ خونه ای رو بی نی نی نذاره🙈❤️

اینم عکس نی نی مون وقتی خوابوندمش: