بسم الله المعین

دیشب با داداش بزرگم رفتیم خرازی، برای خرید های بازارچه! تو راه برگشت، یک خانم نسبتا مسن اومد جلو و سلام کرد. اول فکر کردم میخواد آدرس بپرسه ولی وقتی نگاهم به دسته جوراب های تو دستش افتاد، فهمیدم قضیه از چه قراره! خرید های خرازی از پیش بینیم بیشتر شده بود و من فکر کردم دیگه پول نقد تو کیف پولم در حد هزار، هزار و پونصد تومان مونده باشه! حالا من به خانمه گفتم من زیاد پول همراهم نیست ولی بیخیال نمی شد😂 میگفت هر چقدر داری، کمک کن! و گفت "به حرمت مادری کمک کن"  منم کیف پولمو دراوردم دیدم عه! حدوداً  ده، پونزده تومانی دارم! خلاصه کمک کردم بهش ولی جوراب بهم نداد😢 نامرد لااقل جوراب میدادی😂 اونطوری احساس بهتری داشتم. کمک به یک نیازمند آبرومند که برای امرار معاش، داره کار میکنه، خیلی قشنگ تر به نظرم میرسه!

بعد که اون خانمه رفت، داداشم گفت" فقط چون گفت به حرمت مادری، براش وایستادیم وگرنه هر روز بیست نفر مثل این جلوی در بیمارستان میان!" وقتی اینو گفت، خیلی دلم براش ضعف رفت. خیلی ناز گفت " حرمت مادری "

راستش نمیدونم چرا داداشام برام بزرگ نمیشن! الان اصلا باورم نمیشه علی داره ٢٤ سالش میشه!!! یا مثلا مهدی ٢١ سالشه!!! رفتارمون هیچ وقت شبیه خواهر کوچکتر، برادر بزرگتر نبوده😂 من و علی رفتارمون شبیه خواهر برادر های هم سنه! من و مهدی شبیه خواهر بزرگتر، برادر کوچکتر😂

الان واقعا باورم نمیشه میخواهیم برای علی زن بگیریم😂😂😂😂مگه میشه مگه داریم؟! هم خوشحالم هم ناراحت! خوشحالیم بخاطر اینکه دیگه واقعا به نظرم وقتشه و کم کم داره دیر میشه. ناراحتیم بخاطر اینکه نمیخوام این روزهای با هم بودنمون کمتر بشه! ولی در کل خیلی خوبه 😊 ورود یک عضو جدید به خانواده! دیگه حوصله ام داشت سر میرفت 😂 به این هیجان نیاز دارم. 

امیدوارم این داداش ما به همین زودی ها دلش پیش یکی گیر کنه و بدجور عاشق بشه، آخر سر هم ازدواج کنه، من خیالم راحت بشه😂