بسم الله الخالق

سال ١٣٧٨، ماه اسفند، روز هفدهم، سه شنبه حدود ساعت ١ ظهر، یک دختر کوچولو پاش به این دنیا رسید!

یک دختر آروم و خجالتى، حتى تا حدودى مظلوم! دوران کودکیم اصلا شیطونى نمیکردم البته با وجود دو تا داداش فوق شیطون جایى هم براى شیطونى کردن نبود. بعضى وقت ها اطرافیان میگفتن "بابا یک چیزى بگو چرا اینقدر ساکتى" حرص میخوردن از این حجم از سکوت! از اینکه اعتراض نمیکنم و صدام درنمیاد. خیلى اهل قاطى شدن با همه بچه ها نبودم. دوست هام محدود و گزینش شده بودن. تو جمع بیشتر کنار مادرم بودم تا کنار بچه ها! آروم واسه خودم نقاشى میکشیدم. بعضى وقت ها به زور میفرستادنم پیش بقیه! منزوى نبودم ولى به نظرم شیطونى کردن و گند زدن به خونه میزبان و جیغ جیغ کردن، خیلى زشت بود. اصلا دوست نداشتم کسى بخاطر کارهاى من به مادرم تذکر بده!

وقتی ٥-٦ سالم بود، خیلى دوست داشتم برم مدرسه!!! انقدر اصرار کردم به مامانم که منو بذاره پیش دبستانى، ولى زهى خیال باطل. من حتى مهدکودک هم نرفتم. حتى یادم نمیاد مامانم منو اینور اونور گذاشته باشه و رفته باشه سراغ کارهاش! چیزى که امروزه خیلى برامون عادى شده. بچه ها یا مهدکودک هستن یا خونه مامان بزرگ و خاله و... کلا تو خانواده ما روش تربیت دختر و پسر کاملا از هم جدا بود. حساسیت هاى خاصى روى دختر داشتن و دارن. حتى مامانم بعد از به دنیا اومدن من، دیگه سرکار نرفت. معتقد بودن خیلى بهتره که دختر با مادرش بزرگ بشه تا با غریبه های مهدکودک! 

بالاخره ٧ سالم شد و رفتم مدرسه. یادمه بچه ها روز اول خیلى گریه میکردن و به زور از مامانشون جدا میشدن ولى من خیلى ریلکس حتى با ذوق و شوق رفتم مدرسه😂 یادمه اول دبستان که بودم، همیشه اول تکلیف هامو انجام میدادم بعد ناهار میخوردم! یعنى تا این حد عاشق مدرسه بودم! یک مدرسه دولتى ساده و باصفا با یک حیاط درندشت که هر وقت یادش میوفتم، خاطره هاش تبدیل به یک لبخند روی لبام میشه:)) خدایی دبستان غیرانتفاعی رفتن و تا٣ مدرسه بودن، ستم محضه!

تابستانِ بعد از دوم دبستان، پدرم اصرار داشت که سال سوم دبستان رو جهشى بخونم. مامانم ازم پرسید میخواى بخونى؟ منم گفتم اگر بخواین، میخونم! کلا از اول یک ریلکسى و خنثى بودن خاصى تو ذاتم بود😂 یادم نمیره چشم هاى متعجب بچه هامون رو، وقتى به جاى اینکه برم سر کلاس سوم، رفتم کلاس چهارم نشستم!

حدودا از همون سال چهارم-پنجم دبستان، کم کم شیطون شدم! در حدی که دوران راهنمایى واقعا آتیش میسوزوندم!البته به قول دوستان، آب زیر کاه بودم😂کلا بچه درسخوانى بودم ولى خرخوان نبودم😂

سال اول دبیرستان خیلى بهم سخت گذشت. جدا شدن از دوستان خوبم و علی الخصوص مهدیه خیلی برام سنگین بود و فکر کنم درجات خفیفی از افسردگی رو تجربه کردم. حرف معلم هامون و روش تدریسشون رو نمیفهمیدم و درک نمیکردم و همین باعث افت وضعیت درسیم نسبت به همیشه شد و اوضاع نور علی نور شد! تازه رسیدم به چالش انتخاب رشته! چون من دامنه علایقم خیلی گسترده است. بین تجربی و انسانی گیر کرده بودم! از طرفی عاشق پزشکی بودم از طرفی هم عاشق ادبیات! تازه خوبه اون موقع رشته هایی مثل مهندسی عمران، مکانیک، معماری، فیزیک هسته ای، شیمی و ریاضی محض، روانشناسی، تغذیه، ژنتیک(سلولی مولکولی)، بیوتکنولوژی، ادبیات عرب، الهیات، جامعه شناسی و... به لیست علایقم اضافه نشده بود!

سال دوم هم تو مدرسه جدید جا افتادم و هم دوستان خیلی خوبی پیدا کردم( از جمله طهورا) هم اوضاع درسیم به حالت معمول خودش برگشت. جزو نفرات اول بودم تو کلاس!

سال سوم هم پر از خاطره های خوبه! فقط یکم تهش تلخ شد که اونم لا به لای اونهمه شیرینی حل شد.

یادم نمیره وقتی سال سوم معلم های پیش دانشگاهیمون برای اولین بار اومدن سرکلاسمون! در واقع پیش دانشگاهی برای ما از بهار سال سوم شروع شد! جلسه اول همه جدی نشسته بودیم. بعضی ها هم خجالتی و تقریبا همه مون معذب! در حدی بچه ها خجالتی بودن، که وقتی استاد سوال میپرسید، فقط دست من بود که بالا میرفت! ولی چند ماه بعدش جو کلاس طوری بود که فقط درو میبستیم صدای قهقه هامون بیرون نره😂استاد های خیلی خوبی داشتیم. آقای کیوان، آقای شاهمرادی و آقای پازوکی. کلاس هاشون خسته کننده نبود مخصوصا آقای کیوان که شیطنت عجیبی داشتن😂

سال پیش دانشگاهی یک تغییر عقیده بزرگ رو تجربه کردم که از نتایجش صرف نظر از رفتن به رشته پزشکی بود! رشته ای که عاشقانه دوسش داشتم و دارم ولی احساس کردم شرایط جامعه امروز طوری نیست که بتونم با آرامش این رشته رو بخونم. تصمیمم شد روانشناسی و رشته های سبک از لحاظ حجم نیاز به مطالعه. چون برنامه های دیگه ای تو ذهنم بود که با رفتن به رشته های سنگینی مثل پزشکی، دندون، دارو ممکن نمیشدن! نسبت به سایر بچه ها آسودگی خاطر بیشتری داشتم چون زندگی آینده ام رو محدود به دانشگاه نمیدیدم. هدفم از درس خواندن سه تا چیز بود یکی علاقه و حساسیت بابام روی کنکورم یکی هم اینکه نمیخواستم رتبه ام طوری بشه که مجبور بشم برم رشته های سبک و آخریش هم این بود که پشت کنکور موندن و یکسال دیگه خواندن اصلا تو کتم نمیرفت.

روزی که رتبه ها اومد خونه مادربزرگم بودم. وقتی رتبه ٦٠٠ رو دیدم زدم زیر گریه. چون بابام بر خلاف تصورم بعد کنکور هم کوتاه نیومد و گفت یکی از سه رشته اصلی(پزشکی، دندون و دارو) باید قبول بشی تازه شهرستان هم نمیذارم بری! همه خوشحال بودن ولی من میگفتم با٦٠٠ هیچ جا قبول نمیشم! تنها دلگرمیم این بود که بهترین رتبه کلاسمون من بودم و تا حدودی به این معنی بود که از تمام امکاناتم حداکثر استفاده رو کردم. البته واقعا انتظار داشتم رتبه های بهتر هم داشته باشیم !

موقع انتخاب رشته دلم خیلی روانشناسی بهشتی و علامه و تغذیه بهشتی رو میخواست ولی بابام حتی تو اخرین انتخاب هامم واردشون نکرد😶کل انتخاب رشته ام شد ٣١ انتخاب!!! اول چندتا دندون و بعد چندتا پزشکی!

وقتی قبولی ها اومد و دیدم دندون قم قبول شدم قشنگ حس کردم دنیا روی سرم آوار شد. زدم زیر گریه! قشنگ نابود شدم. تمام برنامه هام خراب شد. روزهای بدی بود.البته خطر از بیخ گوشم گذشت چون دندون قم جزو اخرین انتخاب های دندونم بود.

مونده بودیم بین دو راهی دندون آزاد تهران و دندون قم که قبول شده بودم. هرجوری با خودم حساب کردم دیدم نمیتونم  ٢٠٠میلیون هزینه بذارم روی دوش خانواده. نه که نمیدادن، میدادن ولی خودم نمیتونستم قبول کنم این قضیه رو. با وجود مخالفت های بابام برای رفتن به قم، گفتم فقط قم! من "آزاد برو" نیستم. راستش وقتی رفتم دانشکده دندون ازاد از جوّ اش خیلی بدم اومد. برای من قابل تحمل نبود!

روز اول دانشگاه ١٠دقیقه دیر رسیدم سر کلاس اخلاق و چون عادت داشتم در بزنم و تا استاد اجازه نداده، نرم داخل،  چندباری زدم به در ولی استاد انگار نه انگار که یک موجود زنده دم در کلاس منتظر ایستاده! حتی جواب  سلامم نداد!!!! یک نگاه به کلاس کردم دیدم یک دختر (فرزانه) با دست اشاره میکنه بیا تو بابا ولش کن😂رفتم نشستم کنارش گفتم این چرا اینطوریه؟؟؟ گفت ولش کن جواب منم نداد😂 و به طرز عجیبی با هم دوست شدیم اون روز! از اینجا به بعد رو دیگه نوشتم قبلا!

و اینگونه بود که هجده سال از زندگیم سپری شد...

راستی امروز وبلاگم یکماهه شد😊