بسم الله العلیم

نمیخوام هی بیام اینجا غرغر کنم ولی نمیتونم بریزم تو خودم! نمیدونم من کم طاقت شدم یا...

دیگه هرچقدر هم حفظ ظاهر کنم و تلقین کنم و... تهش که خودم میشم و خودم، میفهمم در درونم چه خبره و چه حال داغونی دارم.

تنها فایده امشب، پخش شدن عطر شب بو تو تموم خونه بود! البته بابا بهشون میگه گل مریم ولی من خیلی قاطع میگم گل شب بو! آخرشم به این نتیجه رسیدیم که هرکی هرچی دوست داره صداش کنه :)

این چند روز یک حس غریبی داشتم شبیه یک ترس! ترس از اینکه اکثرا دقیقا اون اتفاقی که فکر میکنیم نمیوفته , میوفته!

ترس از تموم شدن بعضی چیزها و شروع شدن یکسری چیزهای دیگه...

هیچ شوق و ذوقی هم ندارم و این عجیبه! اونم من که کلا از ذوق تشکیل شدم.

نمیدونم باید چیکار کنم! 

فعلا رها کردم خودمو و همه کارهام داره به دقیقه ۹۰ میکشه...

چیکار کنم با خودم؟! 

کاش همه چیز تموم میشد

یا اصلا همه چیز دوباره شروع میشد

یا...