بسم الله الجمیل


در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم


 یک قطره آبم که در اندیشه دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم


یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم


این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم


خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم


نمیدانم چندوقت دیگر این نوشته را میخواند یا حتی اصلا میخواند یا نه!

ولی بگذار اعتراف کنم که چشم هایش خیلی لعنتی اند! ترکیبی از شیطنت و آرامش...

سیر نمیشوم از نگاه کردنشان! 

قصد ندارم در این باره به خودش حرفی بزنم! شاید این یک مرض درونی است ولی...

پ.ن ۱ : شعر از «فاضل نظری» است و «علی اکبر جسمانی» هم اون رو خونده.

پ.ن ۲ : در واقع شعر مخاطب ندارد!

پ.ن ۳ : عاشق نشدم فعلا!