بسم الله العالم

این حس و حال جدیدی که داره منو تغییر میده، فقط برای خودم ملموسه! هیچ وقت نمیتونستم اینقدر قاطع بگم که اصلا کسی نمیتونه درکم کنه! اصلا هم «نمیخوام» کسی درکم کنه! یک حس عجیبیه که فقط خودم میفهمم. فقط خودم میفهمم چه اتفاقی داره میوفته. اتفاقاتی که بیشترش درونیه. یک تجربه جدیدی که اولش ترس داشتم ازش. به روی خودم نمی آوردم! ولی کم کم دیدم باید پا بذارم تو این دنیای جدید. باید برم تا ببینم چجوریه! مثل یک اتاق تاریک که اول با ترس، میری توش. حتی شاید چندبار پشیمون هم بشی! ولی کم کم نور میاد تو این اتاق و میبینی که چه خبره...

حال این روزهام خیلی عجیب شده. چیزهایی رو درک میکنم که هیچ وقت باور نداشتم. از ذوق ها و خوشحالی هاش تا دلتنگی و بغض کردن هاش، همش شیرینه! اونقدر شیرین که دلم نمیاد خودمو محروم کنم ازش...

الان تقریبا دیگه ترسی ندارم و خوشحالم از این حالی که هدیه گرفتم! این حس و حال عیدیمه از عموی بچه سیدها :)

حس میکنم لحظاتی که آرومم داره بیشتر میشه. دقیقا برخلاف چیزی که فکر میکردم! فکر میکردم طوفان به پا میشه در درونم و نمیدونستم آرامش قبل از طوفان رو هم تجربه خواهم کرد. قبل طوفان، حین طوفان، همش شیرینه :)

هیچ کس نمیتونه منو مجبور کنه که دست بکشم از این حال!

حاضرم این حس و حال شیرین رو فقط بخاطر یک نفر کنار بذارم، فقط بخاطر اونی که این حسو بهم هدیه کرد و انداخت به دلم که من اون شب اون دعا رو بکنم...

فقط بخاطر خدا...

فقط...