بسم الله النور

دیروز سر والیبال هر چی سعی میکردم سرویسم از تور رد بشه، نمیشد یعنی نه تنها از روی تور رد نمیشد بلکه گاها از زیر تور هم رد میشد :)

نمیدونم چندتا ولی انقدر سرویس زدم تا بالاخره یکیش خوب از آب دراومد. برعکس انتظارم نه خسته شدم نه اعصابم خرد شد با اینکه اون روز سرویس هام به طرز عجیب و غریبی افتضاح میشد.

با اینکه پوستم زود کبود نمیشه ولی مچ و ساعدم به طرز فجیعی کبود شد و ورم کرد.

دیروز موقع بازی خیلی فکر میکردم به اینکه چرا الان خسته نمیشم و ادامه میدم؟! چرا انگار با خودم عهد کردم که انقدر سرویس میزنم تا بالاخره از روی تور رد شه؟!

دیروز تقریبا همه رفته بودن و منو فرزانه مونده بودیم.  به این فکر کردم که چقدر زندگیم میتونه شبیه همین بازی باشه. در شرایطی که همه چیز افتضاح به نظر میرسه فقط باید بجنگی، بجنگی برای شرایطی که دوست داری حاکم بشه. باید تلاش کنی تا نتیجه بگیری. حتی ممکنه اون وسطا شرایط افتضاح تر هم بشه ولی نباید ناامید شد. فهمیدم که تصمیم درستی گرفتم. باید بجنگم. دقیقا مثل الان. نباید بگم نمیتونم و نمیشه و از دست من کاری برنمیاد و... حداقل اینجوری تهش به خودم نمیگم که من خیلی کارها میتونستم بکنم و نکردم. حداقل تهش میگم من جنگیدم و نشد. من خواستم، تلاش هم کردم ولی بازهم نشد. خب اینجوری میتونم تهش بگم فدای سرم که نشد.

درسته که یک تنه باید بجنگی و خودت مهم ترین فردی، ولی وجود یک دوست همراه که با وجود اینکه شاید نتونه درکت کنه ولی کمکت میکنه، خیلی عالیه. انگار طی کردن مسیر هم اینطوری راحت تر میشه.

قبل از اینا خیلی نمیدونستم باید با این وضعیت چیکار کنم. خیلی راه های مختلف به ذهنم رسید ولی دلم نمیومد برم سمتشون. تصمیمات جالبی نبودن. پتانسیلِ اینو داشتن که آینده ام رو کلا نابود کنن. پس تصمیم گرفتم وضعیت فعلی رو که توش خیلی چیزها سرجاش نیست، به شرایط مطلوب نزدیک کنم. سخته ولی میشه یک کارهایی کرد. حداقل نمیخوام پس فردا حسرت همین کارهای کوچیکی که میتونستم انجام بدم ولی انجام ندادم رو بخورم.

پس فعلا میجنگم :)