در جستجوی مفهوم زندگی :)

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

مهارت نداشتم ولی انجام دادم!

بسم الله الخبیر

مثل دختربچه تخسی که میخواهد به زور سینی چای را از مادرش بگیرد و بگوید من هم کمک کرده ام! در این جور مواقع بزرگترها نگران هستند ولی معمولا بچه ها از پس کار بر می آیند. شاید چون جنس "خواستن" آنها خیلی خالصانه است و حاضرند همه چیزشان را پای چیزی که میخواهند بگذارند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه عظمتی

داستانی که مسیر زندگی ام را تغییر داد

بسم الله الحکیم

من کلا خیلی متن میخونم از شعر و دلنوشته بگیر تا رمان و مستند و...

درگیر خوندن یک مستند بودم که به زور داشتم تکه تکه اشو پیدا میکردم و میخوندم. همه جا ناقص بود. مجبور بودم به همه جا سر بزنم و این تیکه های ناقصو به هم بچسبونم. در همین حین همش تیکه های یک مستند داستان مانند رو میدیدم و همش نادیده میگرفتمش تا اینکه گفتم بذار دو خط شو بخونم ببینم چیه! دو خط شد چهار خط ، چهار خط شد یک قسمت و حتی منجر شد برم از قسمت اول شروع کنم و بخونم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه عظمتی

خستگی های شیرین

بسم الله الحلیم

بعضی وقت ها ممکن است انسان خیلی خسته بشود و فقط دلش بخواهد غر بزند به زمین و زمان!

بعضی وقت ها هم خستگی آدم را کلافه میکند!

ولی بعضی وقت ها معادلات به هم میریزد...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه عظمتی

مشهد دانشجویی

بسم الله المحبوب

باز هم دانشکده دندون مظلوم واقع شد و کل سهمیه ای که دانشگاه برای اردو به بچه های دندون داده بود در حد 10،11 نفر بود. تا روزهای آخر نگران تک تک بچه ها بودم تا اینکه ثبت نام هممون قطعی شد. مخصوصا قل کوچیکه که کاراش جور نمیشد و میدونستم اگه من برم و اون نتونه بیاد کل مسافرت کوفتم میشه ولی خدا رو شکر کار همه مون جور شد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه عظمتی

اردو جهادی(روز دوم)

بسم الله المعین

صبح روز دوم ساعت ۷:۰۵ صبح از خواب بیدار شدم🤤 و قرار بود سرویس ساعت ۷ بیاد و ما راه بیوفتیم 🤤 خدا رو شکر سرویس حدودا هفت و ربع اومد ولی باز هم ۱۰ دقیقه فرصت خیلی کمی برای حاضر شدن و بردن چمدان(برای اردو مشهد) تا پایین و حتی خروجی زدن از خوابگاه 😑 بود و بنده مجبور شدم از دم در خوابگاه تا ورودی پردیس رو پیاده😐 و با چمدان😑 برم. واقعا هنوز هم نفهمیدم چرا اون روز صبح، راننده سرویس دنده عقب نگرفت! خلاصه که اون روز شروع هلاک کننده ای داشتم😂

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه عظمتی

اردو جهادی(روز اول)

بسم الله المعین

وقتی پیام ثبت نام اردو جهادی رو دیدم با خودم گفتم وای خدا کاش منم بتونم برم. وقتی فهمیدم اردو قراره تو دانشکده خودمون باشه و ما ترمک ها😂 هم میتونیم شرکت کنیم خیلی خوشحال شدم. اون شب خوابگاه بودم سریع زنگ زدم خونه و اجازه گرفتم و فرم ثبت نام رو پر کردم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه عظمتی

نامه ای به آرزو جان

بسم الله الجمیل

سلام عزیز دل

آنجا که تو هستی چه خبرهاست؟

مدتی است که حتی به خواب هم نمی آیی فقط دلیل بی خوابی های گاه و بیگاه من شده ای. انقدر در زندگی ام وجودت را حس میکنم که هرگز نمی پذیرم رفته ای. امشب وقتی برای نماز از قطار پیاده شدم فهمیدم که ما قبلا در همین ایستگاه برای نماز پیاده شده بودیم. خاطرات آن روز صبح مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد. دویدن مان به سمت قطاری که شروع به حرکت کرده بود. استرس گرفتنمان ، صدا کردن مسوول قطار که آقا ما جا موندیم😂 ، خندیدن مان و خدا را شکر کردن مان برای اینکه نهایتا سوار قطار شدیم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه عظمتی

وقتی تو اینجا هستی...

بسم الله الودود
وقتی تو اینجا هستی همه چیز رنگ دیگری میگیرد.
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه عظمتی