بسم الله الغنیّ

پُرم از حس رهایی...

حسی که این مدت خیلی ازش دور بودم. حسِ اینکه فقط خودممو خودم. یک خودِ رها. آزاد. امن.

یک خودی که الان فقط خودشه! یک خود که میتونه پرواز کنه.

یک خودِ عبور کرده از بحران های مختلف. یک خودِ باتجربه تر از قبل!

یک خودی که سعی کرد نزنه تو فاز غم! که نره تو خودش! که شاید خیلی چیزها رو ریخت تو خودش و به زبان نیاورد. که چه حس های بدی رو تجربه کرد. ولی خب الان این خود، به اون خودِ قبلی میگه که همه چیز نیاز به گذر زمان داره. خوشحالی برای پررنگ شدن و غم برای کمرنگ شدن، هردو به زمان نیاز دارن.

زمان...

امان از دستِ این زمان! همین زمان اهمیت خیلی چیزها رو کمتر میکنه! خیلی چیزهای بی‌اهمیت رو هم مهم میکنه. 

زمان در عین حالی که حواسِ آدمو پرت میکنه، حواسِ آدمو جمع میکنه.




من از نگاه تو ناگفته حرف می خوانم

میان ما دو نفر گفتن و شنیدن نیست

 

نگاه کن به غزالان اهلی چشمم

دو مست رام که در فکرشان رمیدن نیست


( از عجایبِ روزگاری تو! )