بسم الله الرفیق⁦❤️⁩

چشمامو بستم، سرمو تکیه دادم به سنگ مرمرهای پشتم...

دقیقه‌ها تند گذشتن...

اومد. نشست کنارم. چشمامو باز کردم. یکم نگاهش کردم. لبخند زدم. خندیدم. گفتم «خوبی؟» گفت «خوبی؟» گفتم «آره الحمدلله» گفت «منم خوبم»


یکم حرف زدیم. دوباره گفت «خوبی؟» گفتم «آره» گفت «نه حالِ واقعیت...» گفتم «نه، خوب نیستم...»

یکم حرف زدیم. گفت «راستی میری قم، حرم حضرت معصومه(س) میری؟» گفتم «آره، تنها جایی که راهم میدن، همون جاس...» گفت «اوه، تو خیلی دلت پره، حرف بزن، حرف بزن ببینم»

حرف زدم...

گفت «ارزش نداره خودتو ناراحت کنی» گفتم «میدونم، ولی من اصلا مشکلم الان این نیست، مشکلم اینه که وقتی اینقدر یه چیزو از خدا میخوای و نمیده، خب منم فکر میکنم که دوسم نداره...»

حاج آقا مجتهدی میگف بعضی وقتا که خدا یکیو دوست داره، حاجتشو نمیده، چون دوست داره اون بازم طلب کنه، دوباره بخواد، دوباره، دوباره،دوباره...

ولی خب من خودم میدونم که این نیستم، وقتی هر قدمی که میخوام بردارم، شونصد و پنجاه تا مشکل و دردسر سبز میشه سر راهم. هفته پیش به خدا گفتم ببین خداجون، این بازارچه خیریه، دیگه مال من نیست، مال خودته، پس لطفا یه کاری کن که خوب بشه. پای تو وسطه. دیگه انصافا من هیچ جاش نیستم. اصلا منو بیخیال.

هعی...

باشه خداجون، اصلا هرکاری میخوای بکن، ولی من بی‌خیالت نمیشم. اول و آخرش واسه خودتم. حالا هی منو ایگنور کن...