بسم الله

مینویسم که آروم بشم.

که فکرم جمع بشه.

که بفهمم چی میخوام و دارم چی کار میکنم.

نه که ناراحت باشم یا حتی خوشحال باشم ، فقط یجوری‌ام.

نمیخوام اشتباه کنم ، نمیخوام پشیمون بشم.

اصلا نمیخوام حتی فکر کنم. خسته شدم این مدت بس که فکر کردم. بس که اتفاقات عجیب غریب افتاد. بس که جنگیدم با خودم ، پا گذاشتم روی احساساتی که فکر کردم اشتباهه. کنار اومدم با بعضی چیزها.

 یک روزهایی سخت گذشت. یک روزهایی ناراحت شدم. یک روزهایی اهمیت ندادم. یک روزهایی هم ذوق کردم. یک روزهایی هم اضطراب اومد سراغم.

دلم میخواد صفحه ذهنم پاک شه. سفیدِ سفید.

نصیبِ امروز من از قرآن این آیه ها بود :

فلا یحزنک قولهم انا نعلم ما یسرّون و ما یعلنون

انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون

و در آخر

گفته بودی عاقبت یک روز می‌بینی مرا

این قرار نصفه‌ نیمه، بی‌قرارم کرده‌است


از صدایت خسته‌تر بودم ولی خوابم نبرد

لای لایی خواندنت شب‌زنده‌دارم کرده‌است