بسم الله

شبیه پناه بردن به آغوش خواهر...

برایت نوشتم حوصله داری کمی حرف بزنیم؟! ( اولین قطره اشک...)

گفتی بله

گفتم من هنوز ناراحتم. هنوز این مسئله را هضم نکردم. گفتم فکر میکردم حالم خوب است اما خودم هم گول ظاهرم را خوردم.

گفتی یک بار دیگر تعریف کن. بگذار ببینم کدام قسمتش بیشتر اذیتت میکند.

گفتم. از اتفاقات جدید پیش آمده گفتم. از اینکه از آن روز بدتر شده‌ام. از همان روز، از فکر اینکه شرایط، اینگونه، شیرینی رویاهایمان را به تلخ ترین طعم این روزهایمان تبدیل کرده، غصه دار می‌شوم.

گفتی احساساتت را نپوشان. وقتی می‌پوشانی بدتر می‌شود. 

گفتی ناراحت بودنت طبیعی‌ست.

گفتی نفس بکش...

گفتی خدا برایت جبران میکند انشالله.

گفتم اصلا نمیخواهم دوباره درگیر شوم.

گفتی این حرفت هم طبیعی است الان!

گفتی خودت را بپذیر و قبول کن.

گفتم سعی‌ام را میکنم. دعا کن.

گفتی بدان که برای غرورت هیچ اتفاقی نیوفتاده.

گفتم سخت است...

گفتی میدانم.

و من میدانم که وقتی میگویی «میدانم» واقعا میدانی...

گفتم برایم شعر بخوان. مثل خیلی وقت ها که صدایت در اتاقم می‌پیچد.

و تو خواندی «رفیقم چی بگم...بارونه حالم...»

و من امشب با تمام جنگ های داخلی‌ام، با اندک سربازانی مغلوب و توشه‌ای محدود...

از تمام رز های بنفش...

از مبل های زرشکی...

از کفش های پاشنه بلند مشکی...

از تمام کت های طوسی...

از پیراهن های صورتی...

از رومیزی های فیروزه‌ای...

از دستبند های حنایی...

از تمام دامن های سفید...

از رز های زرشکی...

از جزوه های فیزیولوژی...

از تمام جمعه شب ها...

از اولین روز تابستان...

از تمام این همه...

من ...

گله دارم...

و فهمیدم «حال همیشه نباید خوب باشد» که گاهی هم باید بد باشد.

اصلا «حال باید هرآنچه هست، باشد»