میخواستم نامه‌ها را دور بیندازم. اما وقتی دوباره آنها را خواندم، احساس کردم قدرت این کار را ندارم. انگار تکه هایی از قلبم را آنجا جا گذاشته بودم و حالا میخواستم تمام احساسم را ریز ریز کنم...

نامه‌ها را گذاشتم سر‌جایشان تا بعدا فکری به حالشان بکنم...

نمیدانم در عصر پاییزیِ سالها بعد، وقتی برای خودم چای دم میکنم، وقتی خانه مرتب است و کتاب میخوانم، وقتی جلوی آینه خودم را نگاه میکنم، وقتی سراغ نامه‌هایم میروم، اشک میریزم یا نه...

 

پ.ن: باید منتشر میشد که شد :)