یک خبر بد، اصلا افتضاح!!! خوندم و خوندم و خوندم و... زدم زیر گریه...

اصلا حالم گرفته شد!

هی فکر کردم

هی بیشتر فکر کردم

بیشتر و بیشتر...

دیدم نه تو خیلی حالت بده! انگار هر روز داره عمق فاجعه بیشتر میشه...

و منی که هیچ کاری نمیتونم انجام بدم تا خوب باشی! تا برگردی به حالت معمول! و هر لحظه ای که بهت فکر میکنم، یه غمی میشینه تو دلم...

و انتظار...

که این روزها دلم رو تنگ تر از همیشه کرده...

خسته تر از همه‌ی روزهای خسته کننده‌ای که داشتم و گذشت...

و به یاد روزهایی که با یک لحظه حضورت، خوب شد و خوش گذشت...

و منی که حداقل، عادت کردم به بودنت...

و تویی که میری و من مجبور میشم به ادامه دادن های سخت...


پ.ن : مشغول به کارهای نوشتاری گروه بودم که دیدم انگشتام دارن از درد منفصل میشن😂 گفتم استراحتی کنم و بنویسم از این نگرانی لعنتی! بلکه کمتر بشه...