بسم الله المقصود


بگذار بگویم...

که چه بی‌ملاحظه آمدی وسط بند و بساطِ من!

که چقدر سخت است دیدن و ندیدنت!

که کاش چشمانت مثل قبل ترها جدی و بی‌تفاوت بود!

که ای کاش من هم مثل قبل ترها جدی و بی‌تفاوت بودم!

که خوب بود اگر آن روزِ اردیبهشت، هرگز در تقویم وجود نداشت!

که اگر من کمی دقیق نشده بودم، هنوز هم همه‌چیز طبیعی بود!

که شاید کودکی لجباز را در پنهان ترین نقطه‌ی شخصیتِ سرد و خسته‌ات کشف نمیکردم!

که درنمی‌یافتم خاصیت تو، خاص بودن توست!

و تو...

ای عجیب ترین موجودِ روزگار!

بخند

که با لبخندِ چشمانت

گویی جهانی به روی من لبخند میزند...